ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

291

معجم البلدان ( فارسى )

خزالى [ خ لا ] به وزن سكارى ، نام جايگاهى است . خزل از مصدر انخزال در راه رفتن ، به معنى خستگى و كوفتگى ، كه گويى خارى به پايش رفته است . اعشى گويد : اذا تقوم يكاد الخصر ينخزل « 1 » أخزل آن كس را گويند كه در ميان پشت فرو رفتگى همچون زين داشته باشد . خزّامين [ خ ز زا ] به وزن جمع خزّام است ، و هيچگاه اعراب نمىگيرد و هميشه به همين حالت نصبى مىآيد ، و اين به سبب بسيارى كاربرد آن است . خزم نيز درختى است كه از شاخه‌هاى آن طناب سازند و بارار آن [ 436 ] بدين كار شهرت يافته است . شناسه نام بازارى است نامبردار در مدينه . خزام [ خ ] خزامى گياهى است و اين شناسه كه مخفف آن است . نام دره‌اى در نجد است . خزاند [ خ ] با الف و نون و دال بىنقطه در پايان ، كه به لهجهء ايرانيان پشت سر هم ساكن هستند . نام ديهى است در دو فرسنگى سمرقند . از آنجاست بو بكر محمد پسر احمد خزاندى « 2 » . او از سعيد پسر منصور روايت دارد . عصمت پسر مسعود تميمى سمرقندى نيز از او روايت مىكند . خزب [ خ ز ] كوهى سياه نزديك « خزبه » كه خواهد آمد . خزبات دوّ [ خ ز ت د و و ] جمع واژهء خزبه است كه پس از اين مىآيد . پس از زاى نقطه‌دار باى تك نقطه است . ريشهء خزب به معنى جوشى است كه بر پوست تن مانند ورمى بىدرد پديد آيد . نام جايگاهى در سرزمين يمامه از آن بنى عقيل است . حازمى گويد خزبه معدنى است از آن بنى عباده پسر عقيل ، ميان « عمايتين » و « عقيق » . امير نشينى است منبردار . آن را خزبات دوّ گويند . خزبه [ خ ب ] با باى تك نقطه : نام معدنى است و گمان مىكنم كه از ريشهء واژهء پيشين باشد . خزر « 3 » [ خ ز ] با راى بىنقطه پايانين : گردش چشم هنگام چشمك زدن و اين زشت‌ترين قيافه است . نام سرزمين تركستان « 4 » پس از در بند باب الابواب است كه در بند شهرت دارد نزديك سدّ ذو القرنين است . گويند از خزر پسر يافث پسر نوح ( ع ) نام گرفته است . در كتاب عين گويد : خزر قبيله‌اى هستند با چشمان خزرى ( بادامى ) دعبل پسر على در ستايش آل على ( ع ) چنين مىسرايد : و ليس حىّ من الأحياء نعرفه * من ذى يمان ، و لا بكر ، و لا مضر إلا و هم شركاء فى دمائهم ، * كما تشارك أيسار على خزر قتل واسر و تحريق و منهبة * فعل الغزاة بأهل الروم و الخزر « 5 » احمد بن فضلان فرستادهء مقتدر به نزد صقابله ( اسلاوها ) در « سفرنامه » خود آنچه را در آن سفر ديده ياد مىكند . او مىگويد خزر « 6 » نام اقليمى است كه قصبه آن إتل نام دارد ، و اتل رودى است كه از روسيه و بلغار به سوى خزر مىرود . اتل نام مركز خزر و خزر نام كشور آن است نه نام پايتخت . إتل در دو بخش است يكى در باختر رودخانهء اتل كه بخشى بزرگتر است [ 437 ] و بخش ديگر در خاور رود است و پادشاه در بخش باخترى زيست مىكند . ايشان پادشاه را به زبان خود يلك گويند و باك نيز مىخوانند . بخش باخترى اين شهر پيرامون يك فرسنگ درازا دارد ، گرداگرد آن را بارو كشيده‌اند و شهر پهناور است و خانه‌اى جز خرگاهها از پوست و اندكى ساختمان گلين ندارد . شهر داراى بازارها و گرمابه‌ها است . گروهى بسيار از مسلمانان در آن‌جا مىزيند . گويند بيش از ده هزار مسلمان آنجا هست كه پيرامون

--> ( 1 ) . هنگام برخاستن پهلويش درد دارد . ( 2 ) . ش . ش : 2357 ، از انساب ص 198 ، لباب 1 : 440 . ( 3 ) . ن . ك : مقدسى ( احسن ترجمه ص 518 تا 530 ) . قزوينى ، آثار ع ص 584 ، جهانگير ص 666 ، مراد ج 2 ص 439 ، ن . ك : تقويم بو الفدا - آيتى ص 632 - 633 اين ديار هيچ خليج نيست و درازاى او چهارصد فرسنگ و از او هيچ نخيزد مگر ماهى ( حدود العالم ) . ( 4 ) . فردوسى ( ج 2 بازخواستن قيصر از لهراسب ) چنين مىسرايد : فرستاده گفت اى خردمند شاه * به مرز خزر من شدم باج خواه ( 5 ) . هيچ طايفه‌اى در ذى يمان و بكر و مضر نمىشناسيم جز اينكه در خون اينان شركت كرده‌اند ، كشتند و اسير كردند و سوزاندند مانند كارى كه جنگجويان با مردم روم و خزر كردند . بيت يكم و دوم اين شعر در چ ع ج 4 ، ص 436 س 7 - 8 نيز هست . ( 6 ) . فردوسى در شاهنامه از خزر ياد كرده گويد : فرستاده گفت اى خردمند شاه * به مرز خزر من شدم باژخواه ن . ك : لسترنج ضميمه : 530 و نيز : به دو گفت : من باژ روم و خزر * بديشان دهم چون به يارى بدر ( شاهنامه چ حميديان ج 7 ص 375 ش 1241 ) .